تبليغاتX
عشق و دلتنگی


عشق و دلتنگی

eshgho deltangi

اخر این قصه کجاست؟

خدا خودش خوب می دونه!!

اخر این سفر کجاست؟

خدا خودش خوب می دونه

با دل ما کیه که یار و همراه بشه ؟

خداست و خداست که می دونه

اما اینو خدا می دونست که  اگه برای دلی که دلبری گذاشت

اینقد دلبرش  از سنگ نباشه؟

یعنی دلبرا اینتدر سنگ دل باشه که  با سنگای دلا شون  دلهای بقیه رو هم بشکنن؟!

اخه انصاف کجایه؟

همیشه همه چیز با هم قاتی میشه می دونی چرا؟

چون اونی رو که دوسش  داریم  مثله مجسمه از کنارمون رد میشه  که دلا مون 

میشکنن

اما گاهی اینقدر تو خودمون غرق بودیمو غافل که  اونی که عاشق ما بوده رو

هم  قلبشو شکستیم

خوب حالا اینو بگین ؟!

بگین که خدا یه ما که همه چیز رو افرید  چرا اینجاشو فراموش کرد؟

چرا؟......

چرا؟؟....

چرا؟؟؟..

خوب دیدید که مثل این که خدا دوست نداره جواب مارو بده

پس حالا شما عزیزان بگین که باید چی کار کرد؟

باید پا رو دل خودمون بزاریم از خودمون بگذریم و یا باید دله طرفه دیگرو بشکنیم؟

منتظر جواب هاتون هستم

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 23:9 توسط نازنین| |

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:22 توسط نازنین| |

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:20 توسط نازنین| |

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:15 توسط نازنین| |

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خيال ساعتها باهاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:10 توسط نازنین| |

گاهي كه دلم
به اندازه ي تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريه ي دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
من هنــوز تورا دارم

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:52 توسط نازنین| |

سلام سلام و سلام

سلامی چون بوی خوش اشنایی                                                          

سلامی چو بوی معطر عشق و دلدادگی

میدونی؟!وقتی بارون می باره انگار تمام غمهام شسته میشه

غمگینم !!!       

غمگینتر از همیشه! کاش تمام روز های خدا بارونی بود

و من زیر چتر عاشقی .

نه ! چتر ها رو بر نمی داریم تا زیر بارون عشق خیس  بشیم

چی می شد اگه تمام یک روز بارون بباره و من با تمام وجودم فریاد می زدم که:

 دوستت  دارم

اما همیشه کاش ها ادامه داره تا ابد و برای  همیشه

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 21:26 توسط نازنین| |

چه غریب ماندی ای دل   نه غمی  نه غمگساری

 

نه به انتظار یاری      نه ز یاری  انتظاری

 

غم اگر به کوه گویم  بگریزد از هم 

 

غصه ی دل اگر به دریا گویم  اب شود خشک شود

 

ای دلا!

 

شکوه چه گویم  به که گویم            

 

کس نداند  غم دل را که دل چه کشد از غم یار

 

شب که می اید با یاد تو پرواز می کنم

 

تا غم دل را با یاد تو از یاد برم             

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 21:23 توسط نازنین| |

شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول نام کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش آه ای خواب گران , سنگ سبک بار شده بر سر روح من افتاده و آواره شده رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 15:43 توسط نازنین| |


آبي ، زرد ، سبز ... مداد رنگي ها را يکي يکي کنار دفتر مي چيند ؛ به ياد روزهاي خوش کودکي

 . همان روزهايي که آسمان را آبي مي کشيد و خورشيد را زرد ... ..

همان روزهايي که کاغذ سفيد نقاشي اش پر از درختان سبز بود ...

همان روزهايي که تا دستش را دراز مي کرد ، بزرگترين ستاره ي آسمان مال او بود ...

 همان روزهايي که شب هايش بوي قصه ي مادربزرگ مي داد ...

 همان روز هايي که تا عصر مي شد صداي غلغل سماور مادربزرگ بلند مي شد ...

 همان روزهايي که نيازي نداشت بزرگ باشد تا همه دوستش داشته باشند ...

 همان دوران خوش کودکي ديگر ...


خاکستري، سياه ، زرد ...

 مداد رنگي ها را يکي يکي برمي دارد ؛ به ياد روزهاي شيرين کودکي نقاشي مي کشد . حالا ولي بزرگ شده است ...

آسماني مي کشد خاکستري ...

خورشيد را سياه مي کند و با خودش فکر مي کند که هنوز ياد نگرفته اين خسوف است يا کسوف ...

کاغذ سفيد نقاشي اش پر از درختان زرد مي شود ... بوي پاييز همه ي نقاشي اش را برميدارد ...

و باز هم به این جمله میرسیم:

که در قصه ی مادر بزرگ همیشه یکی بود و یکی نبود

و ..........

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 14:52 توسط نازنین| |

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: « بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه»

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران از اول دليل عجله‌اش را پرسيدند.

پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

پيمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت:

 اما من كه مي‌دانم او چه كسي است ...!
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:38 توسط نازنین| |

استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
 از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
 از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
 از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
 از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
 از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
 از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
 از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
 از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
 از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:14 توسط نازنین| |

 

به تو در باغ نیلوفر و زاغ

و گناه تنمان در پیچش و تاب

سخت به تکرار چو یک سایه ی باغ

چون صدای فلس یک ماهی دیوانه ی آب

به تو می اندیشم!

به تو ای لرزش گرم /

شر شر آب/

بوسه ی داغ/

صدای مبهم زورق در برکه ی خواب

به تو می اندیشم!

همه را می شکنم

همه ی شاخ درخت

همه ی گردش باد

همه را میشکنم

با نگاهی که مرا میبرد از بام درخت

در میان ابری از کوه سرخس

همه را میشکنم

به تو می اندیشم!

به تو در بوی بهار

به تو در نقش و نگار

به تو در عشقه ی رفته تا مرز چنار

به تو در برگ درخت

به تو در وقت قرار

به تو می اندیشم!

که نگاه من و تو

بعد از آن بوسه سخت

دل به کسی خواهد بست ؟

بعد ما زیر درخت

باز کسی خواهد رفت؟

به تو می اندیشم!

به تو در باغ بلور

به تودر تنگ شرابی که شکست

نه صدایی و نه آبی که از آن خواهد رفت

به تو می اندیشم!

به تو که برگ درخت

زده بر گونه تو

بوسه ی بخت

و من تو

گرم روییدن باغ

و بوسه هایی که نشست

بیشتر از برگ درخت

بیشتر از هرچه که هست

به تو می اندیشم!

به تو سخت

سخت تر از پیچک باغ

سخت تر از هرچه که هست .

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 22:25 توسط نازنین| |

هر وقت احساس کردی دلت برای کسی تنگ شده قلبت برای کسی می تپه

هر وقت دیدی چشمات بدون اینکه از تو اجازه بگیره

اشکاش رو گونه هات رها میشه

هر وقت شبا از خواب پریدی و اون جلوی چشمات بود

دیگه بدون داری عاشق می شی

هر گاه در وادی پر هیاهوی زندگی از قلوب بی عاطفه

انسان ها خسته شدی

تنها قلب من را به یاد آور که فقط به خاطر تو می تپد

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 22:5 توسط نازنین| |

 

 

گناهی ندارم

 

گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه

 

برای دل من واسه جسم خستم منی که غرور و تو چشمات شکستم

 

سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد

 

برای دل من واسه جسم خستم منی که غرور و تو چشمات شکستم

 

واسه من که برعکس کار زمونه یکی نیست که قدر دلم رو بدونه

 

گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه

 

هنوزم زمستون به یادت بهاره تو قلبم کسی جز تو جایی نداره

 

صدای دلم ساز ناسازگاره سکوتم به جز تو صدایی نداره

 

تو خواب و خیالم همش فکر اینم که دستاتو بازم تو دستام ببینم

 

ولی حیف از این خواب پریدم که بازم با چشمای کورم به راهت بشینم

 

سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد

 

برای دل من واسه جسم خستم منی که غرور و تو چشمات شکستم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:58 توسط نازنین| |

اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت


چشم برات ميمونم با دلي پر از صداقت


اگه با اشكهاي گرمم دل سنگ برام بسوزه


اگه جسم من بپوسه بعد دنياي دو روز 


اگه نقش قصه ها شي مه روي قله ها شي


بري و از من جدا شي اگه باشي يا نباشي


نه فقط عاشقت هستم مرحمي رو قلب خسته ام

 
اين تويي كه مي پرستم سر سپرده ي تو هستم


اگه جاي تو به اين دل همه دنيا را ببخشم


مي گذرم از هر چي دارم اگه باشي عاشق من

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:14 توسط نازنین| |




عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه مي کرد.
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟


عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:19 توسط نازنین| |

سلام عزیزان!! خوبین انشالله؟

 

امیدوارم که همیشه عالی و سر بلند باشین

Ok?

خوب می خوام یکی از شعرایی رو که خیلی دوس دارمو بزارم براتون

لطفا نظر یادتون نره

پیروز باشین و پاینده تا دیداره اینده

 

قیافه های غم زده    ادمکای پست زده

 چشمااشون از عشق کور شده نمی دونن چه هااا شده؟

بازم شکسته قلبشون    از دست یک بی مرفت 

 کسی که ذره اای نداره تو وجودشششششش درکو فهم

نمی فهمه که من واسش می خونم  نمی فهمه که من به پاش میمونم

نمی فهمه که من عاشق شدممممممم

نمی فهمه که قلبم واسه اوونه نمی تونه تنها بمونه  نمیشه از عشق بی تو بخونه

 

نمی فهمه که من واسش می خونم  نمی فهمه که من به پاش میمونم

نمی فهمه که من عاشق شدممممممم

نمی فهمه که قلبم واسه اوونه نمی تونه تنها بمونه  نمیشه از عشق بی تو بخونه

                                                              

قیافه های غم زده    ادمکای پست زده

 چشمااشون از عشق کور شده نمی دونن چه هااا شده؟

بازم شکسته قلبشون    از دست یک بی مرفت 

 کسی که ذره اای نداره تو وجودشششششش درکو فهم

نمی فهمه که من واسش می خونم  نمی فهمه که من به پاش میمونم

نمی فهمه که من عاشق شدممممممم

نمی فهمه که قلبم واسه اوونه نمی تونه تنها بمونه  نمیشه از عشق بی تو بخونه

 

نمی فهمه که من واسش می خونم  نمی فهمه که من به پاش میمونم

نمی فهمه که من عاشق شدممممممم

نمی فهمه که قلبم واسه اوونه نمی تونه تنها بمونه  نمیشه از عشق بی تو بخونه

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:14 توسط نازنین| |

 

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                     مجنون

 در                            عشق يعني ...                                  شدن

ساختن                                                                                    عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                      وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                        آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

   اسرار     يعني

     عشق

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:10 توسط نازنین| |

هرگز نگو "دوستت دارم " ! اگر حقيقتا به آن اهميت نمي دهي...

درباره ي "احساسات " سخن نگو ! اگر واقعا وجود ندارد...

هرگز "دستي را نگير" ! اگر قصد شکستن قلبش را داري...

هرگز نگو "براي هميشه " ! اگر مي داني جدا مي شوي...

هرگز "به چشماني نگاه نکن "! اگر قصد دروغ گفتن داري...

هرگز "سلامي نده" ! اگر مي داني خداحافظي در پيش است...

"قلبي را قفل نکن " ! اگر کليدش را نداري...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 23:50 توسط نازنین| |

سلام خوبین؟

انشاالله که هستینو باشین

ممم مثلا کلی حرف داشتم برای گفتن اما یادم رفتشرمنده ی همگی

خوب دیگه نمی دونم چی باید بگم

خوب امیدوارم از این متن خوشتون بیاد

خداوندا٬
یاری ام ده تا زبانم همیشه٬
در توصیفجلال و شکوه تو بچرخد٬
به دست هایم یاری رسان٬
تا دست های کودکی٬
که چشم به چشمانم دوخته را بگیرم٬

خداوندا٬
تو خود بهتر می دانی٬
که اینبندهء همیشه مغرورت٬
اکنون بر در خانه تو٬
به زانو افتاده٬
و در دل خویشفریاد می زند٬
که مثل همیشه مرا ببخش٬
و مثل همیشه یاری ام کن

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 23:49 توسط نازنین| |


Design By : Night Skin