عشق و دلتنگی
eshgho deltangi
امیدوارم خوب خوش و شاد و سلامت باشین همیشه و در همه حال مثل اینکه خیلی وقت اپ نکردم دلم واسه همتون خیلی تنگیده بود امشب دلم هم خیلی گرفته بود دیگه اومدم بگذریم لطفا برام خیلیه خیلیه خیلی دعا کنید خیلی حرف داشتم اما یادم رفت پس همتونو به خدا می سپارم به امید دیدار سلام دوستان عزیز وفات هشتمین اختر تابناک امات رو به همه ی شما عزیزان تسلیت عرض می گویم در پناه حق پیروز باشید برایت مینویسم باره دیگر می گویم از این حدیث مکرر نا شناخته می گویم و مینویسم می گویم که دلم تنگ است از رفتنت می گویم غبار دوری ات اینه دلم را در بر گرفته فریاد میزنم تا بشنوی بشنو فریاد دلم را ای با وفا بشنو و این فاصله را کم کن بشو و مرا از این غمکده ی روزگار رهایی ده نازنینا؟! نازنین یارم تو هستی عشق و هستی ام تو هستی پس مرا در یاب تا گذر زمان سر نوشتی دیگر برایمان نسازد مرا دریاب تا در این اتش عشق نسوزم مرا دریاب تا از این ظامات راهی برای پر گشودن بیایم راهی بیایم تا برای هم اشیانه ای را در حقیقت خویش سازیم تنها در یاب مرا تا از این تنهایی بدر ایم تنها دریاب مرا با سلام و ادب خدمت شما نازنینان و دوستداران شعر و ادب بسیار سرافرازم که شما خوبان به یکی از زیباترین پدیده های خلقت,شعر عشق می ورزید و بابت این تاخیر 4هفته ایم متاسفم و از اینکه مثل همیشه با نظرات زیباتون همراهیم کردین ممنونم سرفراز و سر بلند باشین یا علی با توام که مدعی هزار راه نرفته ای من مدعی ام هیچ چیز را نخواهم از تو بگذار بگریم بگذار تا از یادت ببرم بگذار تا تنها بتوانم این ارزویت را براورده سازم این ارزویی را که تو خواهان فراموشی ات باشم تویی که نظاره گری بر امور این است صلاح و مصلحت من سوختن و تنها سکوتی زجر اور که بر لب دارم این است معنای این جمله مرا با تو نسبتی در سوختن نیست بلی پس درنگ نکن درنگ نکن و مرا از یاد مبارک ببر فراموش کن که کسی روزی را در انتظارت بوده برو و مرا تنها بگذار چون خود به تنهایی قادر به فهمیدنش بودم که مرا با تو نسبتی نخواهد بود سلام و هزاران سلام ببخشید یه سه هفته ای بود اپ نکردم دیگه شرمنده خوب این که شعر فروغ عزیز و شعر قبلی هم ماله همون مینا خانوم برای..... به امید دیداره مجدد یا علی روز اول با خود گغتم/دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم/لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما/بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کشت/باز زندان بان خود بودم ان من دیوانه ی عاصی/در درونم های و هوی می کرد مشت بر سینه ها می کوفت/روزنی را جستجو می کرد می شنیدم نیمه شب در خواب/های های گریه هایش را در صدایم گوش می کردم/شرمگین می خواندمش بر خویش از چه بیهود گریانی؟/در میان گریه ها می نالید دوستش دارم,نمی دانی؟/روز ها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم/ان من سر سخت مغرورم با من مغلوب دیرینم/بگذرم گر از سر پیمان می کشد این دگر بارم/می نشینم شاید او اید عاقبت روزی به دیدارم فروغ
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


ABOUT

